تبليغاتX
منهـــــاج
تا کربلا نرفته‌ای؛ هر آن‌چه از بهشت تصور می‌کنی،بازیچه‌ای بیش نیست
منهـــــاج

گفتمش نقـاش را نقشـی بکش از زنــدگی
با قلــم نقش حبـابـی بر لب دریــا کشیـد

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختـی در بیابــان یکه و تنهـا کشیـد

گفتمش نامردمـان این زمـان را نقش کن
عکس یک خنجر زپشت سر پی مولا کشیـد

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشـق و عاشقی و مستی و نجـوا کشیـد

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیـدر در کنار حضرت زهـرا کشیـد

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیـابـــان بلا تصویــری از سقــا کشیـد

گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش
فکـر کرد و چار قبــر خاکی از طـه کشیـد

گفتمش سختی و درد و آه گشتـه حاصلم
گریـه کرد آهی کشید و زینب کبری کشیـد

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیـق
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را ببایـد خالــق یکتـا کشیـد

شاعر ناشناس

- | 18:34 - یکشنبه 18 دی1390


سلام

برای رفتن به مهمانی باید دعوت شده باشید.

+ ادامه مطلب...

- | 18:17 - شنبه 10 دی1390


 

 

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

- | 14:39 - چهارشنبه 7 دی1390


 

 

یاد نعمت‌های خدا می‌افتاد،سجده می‌کرد.آیه‌ی سجده‌دار قرآن را که می‌خواند،سجده می‌کرد. بعد از نماز، سجده می‌کرد. دو نفر را که آشتی می‌داد،سجده می‌کرد. جای مَهر روی پیشانی‌اش مانده بود.
به خاطر همین به او می‌گفتند:"سجاد"


سه روز از عاشورا می‌گذشت. بدن‌های شهدا روی زمین بودند. مردمی که آمده بودند خاک‌شان کنند، نتوانسته بودند تشخیص‌شان بدهند از هم. همه‌شان تکه‌تکه شده بودند و سر نداشتند.سواری را دیدند که از دور به سمت آن‌ها می‌آمد.بهشان که رسید، پیاده شد. گفت:"من این‌ها را می‌شناسم."
خودش همه‌ی بدن‌ها را در خاک گذاشت. روی قبری نوشت:"هذا قبر الحسین الذی قتلوه عطشاناً غریباً."
گریه کرد؛ بلند بلند.

آب که می‌دید، گریه می‌کرد.پسرِ عموعباسش را که می‌دید، گریه می‌کرد. از خاک کربلا مَهر و تسبیح درست کرده بود. آن‌ها را که می‌دید، گریه می‌کرد.

مدت‌ها می‌گذشت از عاشورا. غذا که می‌آوردند برایش، نمی‌خورد. گریه می‌کرد، می‌گفت:" بابایم گرسنه بود که شهیدش کردند."
خدمت‌کارش گفت:" آقا وقتش نرسیده که دیگر گریه را کنار بگذارید؟"
گفت:"یعقوب یک یوسف بیش‌تر نداشت، آن‌قدر برای همان یکی گریه کرد که چشم‌هایش سفید شد. من جلوی چشم خودم هجده یوسف را دیدم که یکی‌یکی افتادند زمین." گریه کرد. خدمت‌کارش هم.

از روزی که پدرش را کشتند، روی خاک مزار او سجده می‌کرد. می‌گفت:"سجده کردن روی تربت سیدالشهدا، نادانی را از بین می‌برد و تا هفت پرده از اسرار آفرینش را برای آدم روشن می‌کند."

می‌گفت:" روزی را می‌بینم، که بالای قبر پدرم، حسین، حَرمی ساخته‌اند و اطرافش بازارهایی و مدتی نمی‌گذرد که از همه‌جا به زیارت او می‌روند.

یکی از افراد فامیل پشت سرش حرف می‌زد. می‌گفت:" به ما کمک نمی‌کند. غریبه‌ها باید بیایند به ما مخفیانه غذا بدهند."
امام که به شهادت رسید، غذای مخفیانه‌ی او هم قطع شد.

بیست بار با شترش رفت حج، حتی یک شلاق هم به او نزد. روزی که به خاک سپردنش، شتر آمد بالای قبرش، زانوهایش را خم کرد، افتاد روی زمین. صیحه می‌کشید. خودش را روی خاک‌ها می‌مالید. سرش را بر زمین می‌زد. اشک چشم‌هایش خاک قبر را تر کرده بود. سه روز آن‌جا ماند. با همان‌حال از دنیا رفت. همان‌جا،کنارِ قبرِ امامش.

----

منبع:کتاب آفتاب در سجده/سمیه مصطفی پور

- | 18:6 - سه شنبه 29 آذر1390


 

خلاصه ای از  شفای بیماردکتر جواب شده، حاج ماشاءالله خدادادپور به واسطه لطف امام حسین علیه السلام از زبان خودش
    

سی و دو سال داشتم. یک روز در کارگاه نجاری داشتم کار می کردم که احساس تهوع شدیدی به من دست داد. رفتم نزد دکتر سید حسین وکیلی که در همسایگی ما بود. بعد از اینکه دکتر مرا معاینه کرد نارسایی و مشکل کلیه را تشخیص داد و گفت کلیه هایت از کار افتاده. دارو تجویز کرد و دستور استراحت داد. در منزل بستری شدم. روز به روز حالم بدتر می شد. دیگر حتی آب هم نمی توانستم بخورم و منع شده بودم. گاهی از شدت تشنگی فقط لبهایم را تر می کردند. ادرار از من خارج نمی شد چون کلیه هایم از کار افتاده بود و در آن زمان هم که دستگاه دیالیز نبود. تمام بدنم ورم کرده بود. چنان شکمم ورم کرده بود و پوست بدنم نازک شده بود که داخل شکمم پیدا بود. دکتر گفت: نباید حرکت کنی. از شدت درد و ناراحتی به دیوار پنجه می کشیدم. هر روز حالم بدتر می شد تا اینکه مرا به بیمارستان ارجمند منتقل کردند.

آن موقع دیدند که موریانه تخت و تشک و مقداری از پشت مرا سوراخ کرده است که به دلیل اینکه حسی در بدن نداشتم، متوجه آن نشده بودند. در بیمارستان شورای پزشکی تشکیل دادند و هر روز بدنم را زیر برق می گذاشتند. هر کس که می خواست تزریق یاد بگیرد، بر روی من آموزش می کرد و من هیچ دردی را احساس نمی کردم. آب شکم مرا به وسیله ی سرنگ می گرفتند. بعد از ۶ ماه که حال من بهتر نشد مرا مرخص کردند ولی حالم هر لحظه بدتر می شد. مجددا مرا به بیمارستان بردند و باز بعد از یک دوره شش ماهه ی دیگر مرا به منزل باز گردانند. روزی دوباره حالم خیلی وخیم شد و مرا مجددا به بیمارستان بردند. در بیمارستان، روزی استاندار وقت کرمان آقای صمصامی برای بازدید به بیمارستان آمده بودند. ایشان وقتی مرا دیدند بسیار ناراحت شدند و با دکتر صحبت کردند و گفتند این مریض را به خارج از کشور ببرید همه ی هزینه ها را من می پردازم. ولی دکتر گفت که این مریض ۲۴ ساعت دیگر بیش تر زنده نیست و فرستادن به خارج هم فایده ای ندارد.
چنان چشم هایم ورم کرده بود که چشم هایم دیده نمی شد. دکتر به استاندار گفت فقط ۳ بچه ی کوچک دارد که اگر به پرورشگاه تحویل دهید ممنون می شویم. هر کس چیزی تجویز می کرد ولی من که فقط از خدا می خواستم شفا یابم. یکی از افراد گفت که شراب بخور. ولی من گفتم امام صادق علیه السلام فرموده در حرام شفا نیست. 

      همه ی مردم در مسجد برایم دعا می کردند. به برکت همین دعاها بود حضرت اباعبدالله الحسین"علیه السلام" به من نظر کردند. شب و روز چشم به در اتاق دوخته شده بود که آقا بیایند. ماه محرم رسید و من هر روز امیدم بیش تر می شد. تا اینکه صبح روز هشتم ماه محرم ناگهان دیدم یک کبوتر سفید روی بام خانه ام نشست. با خودم گفتم: خدایا این کبوتر ۳ طوق بر گردن، یکی سبز ، یکی سفید، یکی قرمز داشت، اینجا چه می کند؟ با خود گفتم خدایا اگر این کبوتر برای نجات من آمده، بیاید کنار تختم. ناگاه کبوتر آمد و زیر تخت رفت. من یک لحظه آروم شدم. چند ساعت بعد مادرم آمد یک دستمال در دستش بود گفت پسرم این دستمال با اشک چشمانی که برای امام حسین ریخته ام تبرک است. دستمال را بر روی من مالید. چون نمی توانستم حرف بزنم با اشاره به مادرم گفتم که مهمان دارم. زیر تخت است. مادرم برای کبوتر آب و دانه آورد ولی کبوتر نخورد.
درب اتاق را از بیرون بر روی من می بستند و هر کس دنبال کار خودش می رفت.

شب شانزدهم ماه محرم، دلم بسیار شکست. گفتم یا حسین چرا به من جواب نمی دهی؟  چشم هایم را روی هم گذاشتم. در عالم مکاشفه دیدم سقف اتاق شکافته شد. آقایی مثل یک پارچه نور وارد اتاق شدند. روی صندلی چوبی کنارم نشستند.  با همان حال مریضی از تخت پایین آمدم و دستم را بر روی بازوی آقا گذاشتم و هی می گفتم به! به! به صورت عالم نگاه کردن عبادت خداست.
گفتم: شما چه کسی هستید؟
آقا فرمودند: چه کسی را صدا می زدی ؟
گفتم: من آقا امام حسین را می خواستم.
فرمودند: من امام حسینم. از ما چه می خواهی؟
گفتم: آقا شما می دانید که من چه می خواهم.
 مرتب می گفتم : به ! به ! و دست چپ من زیر سر آقا بود و بازوی مبارک آقا را گرفته بودم.
در همین حال دوباره سقف اتاق شکافته شد و دو دست قطع شده در حالی که داخل بشقابی بود، روبروی آقا امام حسین حاضر شد. دیدم این دست ها سر و بدن ندارد.
آقا فرمود : به من نگاه کن و از ما چیزی بخواه.
گفتم: شما خود می دانید که من چه می خواهم.
فرمودند: هر چه می خواستی ما به تو دادیم.
بعد امام فرمودند : بلند شو برویم. آقا دستم را گرفت و به مسجد خواجه خضر بردند.
در آنجا همه از جایشان بلند شدند، همه ی آنان یکپارچه نور بودند و در کنار آقا آن دو دست وجود داشت و یک منبر زیبا. و من پرسیدم: آقا شما کجا بودید اینجا تشریف آوردید؟
ناگهان از آن حال بیرون آمدم ، دیدم که در اتاق خودم هستم. همه ی اتاق بوی خاک سیدالشهدا و گلاب می داد. از جا برخاستم . چون در اتاق از پشت بسته بود در زدم . مادرم در را باز کرد و گفت چه خبر است؟ چرا اینجا بوی گلاب می دهد؟ همه تعجب کردند که من چگونه برخاستم. گفتم من شفا پیدا کردم. امام حسین مرا شفا داده اند. شب وضو گرفتم و شب تا صبح یاحسین یاحسین می گفتم. صبح از بس که من فریاد زدم مردم فکر کردند من مرده ام و اطرافیانم دارند گریه می کنند. وقتی به خانه آمدند دیدند که من سالم نشستم و شفا یافته ام. روز بعد دکتر از بیمارستان که متوجه شده بود، دنبال من فرستاد که آزمایش کند و مطمئن شود. دکتر آلمانی که گفته بود من 24 ساعت دیگر بیش تر زنده نیستم گفت : دکتر شما چه دارویی تجویز کردید که این فرد خوب شد؟ دکتر وکیلی گفت: جد ما امام حسین این آقا را شفا داده است.

***

*در شفاخانه سیدالشهدا،مثل حرم امام حسین علیه السلام می شه به وضوح رفت و آمد ملائکه رو حس کرد.

* مراسم عزاداری به مدت 18 روز در این شفاخانه برقرار می باشد.

زمان :از سه شنبه 22 آذرماه 1390

بعد از ظهر از ساعت ۱۴:۳۰ تا نماز مغرب و عشا

مکان : کرمان ، خیابان خورشید ، خیابان حافظ ، روبروی مسجدالرضا علیه السلام ، کوچه 2

و یا بلوار جهاد ، خیابان مولوی ، کوچه 7

* از همه کسانی که لیاقت دارند و شرکت می کنند التماس دعا دارم.

*به خاطر کیفیت پایین عکس عذرخواهی می کنم.
*این داستان هنوز ادامه دارد ...

- | 16:18 - چهارشنبه 23 آذر1390


برای عزاداری به شیوه مدرن ما می‌تونیم ...

- می‌تونیم یه سطل بگیریم دستمون راه بیفتیم تو کوچه‌ها، بو بکشیم ببینیم بوی نذری از کدوم طرف میاد، اونوقت حمله کنیم

- می‌تونیم پارتی‌ها رو تعطیل کنیم به جاش بریم هیئت، چشم چرانی ناجنس‌ها

- می‌تونیم یه مجلس بذاریم خونمون یه پذیرایی با کلاس کنیم تا چشم فامیل دربیاد

- می‌تونیم روی ماشینمون با خط درشت بنویسیم یا حسین(ع) و ... یه آهنگ ----- با صدای بلند هم بذاریم، تو شهر دور بزنیم

- می‌تونیم دور هم بنشینیم غیبت دیگرانو بکنیم(خانم‌ها)

- می‌تونیم دور هم بنشینیم پایین و بالای مملکت رو به هم بدوزیم(آقایون)

- می‌تونیم یه عزاداری راه بندازیم به سبک موسیقی پاپ که یه وقت خدای نکرده دل مردم نگیره

- می‌تونیم تا نیمه‌ها شب با صدای بلند طبل و سنج عزاداری کنیم و خیالمون راحت باشه که مردم نه مریض دارند نه اعصاب ناراحت نه کودک

- می‌تونیم بریم مداح بشیم یه پولی به هم بزنیم، مداح شدن که سواد و بلد بودن اسم مقاتل معتبر نمی‌خواد؛ فقط باید یه چیزی بگی که مردم اشکشون دربیاد.

- می‌تونیم با یک هیئت طویل تو خیابون راه بندون کنیم، مردم که کار و زندگی ندارند

- می‌تونیم ...


* علی‌رغم فواید بسیاری که در عزاداری‌ها وجود دارد مانند:محبت و دوستی اهل بیت‌علیه‌السّلام،آموزش معارف دین، اعلام حمایت از ستمدیده، اعلام بیزاری از ستمگر، انسان سازی، احیای ارزش‌ها و ... آفت‌هایی این‌چنینی وارد عزاداری‌ها شده،بیایید دست به دست هم آن‌ها را ریشه‌کن کنیم.

*باورکنیم برای قبول عزاداری نیّت خالص مهمّه نه خرج‌های کلان

*التماس دعا

- | 16:6 - چهارشنبه 9 آذر1390


 

کتابداری پس از *297 سال از جهان رخت بربست و در اولین شب مرگش به رسم معهود مأمورانی به نزدش آمدند و پرسیدند:

* بگو پروردگار تو کیست؟

- آفریدگار کتاب و قلم

*  از پیامبرت بگو، پیامبرت که بود؟

- آن‌کس که کتاب را آورد و آن را تعلیم فرمود.

*  امامت کیست؟

- همان کسی که کتاب را گردآورد و از تحریف حفظ کرد-کتاب ناطق-!

*  دوران جوانی خود را چگونه گذرانده‌ای؟!

-  در کتاب‌خانه به امانت کتاب و ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی!

* پیری و بازنشستگیت چگونه بود؟!

-  به ترمیم کتاب‌های خطی و صحافی دیگر کتاب‌ها

*  با این عمر دراز، کهن‌سالیت را چگونه سپری کردی؟!

- به تحقیق و پژوهش و کتاب نوشتن.

 

مأمور پرسش به عالم بالا می‌رود و عرض می‌کند:

خدایا امشب بنده‌ای به این دیار آمده است که جز کتاب هیچ نمی‌گوید، هیچ نمی‌داند و هیچ نمی‌اندیشد!

پاسخ آمد به بهشت ببریدش که بهشت بر او میمون و مبارک باد!



*-۲۹۷ تقسیم بندی کتابخانه‌ها،شماره رده دیویی اسلام است.

(منبع:کتاب فقط کتابداران می‌خندند!/فروزان مهرانپور)

 

- | 18:15 - چهارشنبه 25 آبان1390



یک عمر دل‌تنگی‌هایم را نگه داشتم تا یک روز، که بیایم توی حرم‌ات، دست بیاویزم به پنجره‌های ضریح‌ات و بگویم هر آن‌چه این سال‌ها کنجِ دلِ غریبم نگه داشتم.
نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم؛ و چه‌طور یک عمر را در یک نظر خلاصه کنم. فقط می‌دانم تمام عمرم، خلاصه شده است در همان یک نظر؛ نظر اول.
به یاد شهید علی‌رضا کریمی، که یادش در تمام این سفر با من بود.


 
- چهارسالش بود که مریضی سختی گرفت. دکترها جوابش کردند. گفتند: این بچّه زنده نمی‌ماند.
پدرش او را نذر آقا اباالفضل‌علیه‌السّلام کرد. روز بعد به طرز معجزه آسایی شفا پیدا کرد.
روز‌به ‌روز که بزرگ‌تر می‌شد، ارادت‌اش به قمر بنی هاشم علیه‌السّلام بیش‌تر می‌شد.
- مسئول دسته‌ی گروهان اباالفضل علیه‌السّلام از لشکر امام حسین علیه‌السّلام بود. خوش‌حال بود که به عاشقان ارباب خدمت می‌کند. آن‌موقع شانزده سال بیشتر نداشت.
- آخرین باری که می‌رفت جبهه، در پاسخ مادرش که پرسید: کی بر می‌گردی؟ خیلی مصمّم گفت: ما مسافر کربلائیم، راه کربلا که باز شد، برمی‌گردیم.- شانزده سالش تمام شده بود که پرکشید. شانزده سال بعد هم برگشت؛ درست همان روزی که اولین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می‌رفت.
- آمده بود به خوابِ مسئول تفحّص و گفته بود: زمانش رسیده من برگردم؛ محل پیکرش را هم گفته بود.
عجیب بود؛ پیکرش به شهر دیگری منتقل شد و مدّتی بعد آوردندش.
روزی که تشییع شد، تاسوعا بود؛ روز اباالفضل علیه‌السّلام.

پ.ن 1 : همین‌قدر از زندگی شهید را در کتاب مسافر کربلا خواندم.یک گوشه‌ای هم نوشته بود: بعد از چاپ اولِ کتاب، در مدّت کم‌تر از شش ماه بارها با ما تماس گرفتند و ‌گفتند: مشکل سفرِ کربلای ما را علی‌رضا حل کرده.
پ.ن 2 : از شهید خواستم سفر کربلای مرا هم مهیا کند.گفتم اگر رفتم کربلا، توی حرم اباالفضل علیه‌السّلام به نیابت از شما دعای توسّل می‌خوانم.
نیت کردم برای رفع مشکلم چهل دعای توسّل به نیابت از شهید کریمی بخوانم.
چهل‌مین دعای توسّل را در حرم آقای غریبم اباالفضل علیه‌السّلام خواندم.


این‌که خواب بود؛ یک بار دیگر، در بیداری، بطلب.

- | 16:27 - دوشنبه 9 آبان1390